یافتم تو را از پس گذرگاه تاریخ ٬ یافتم تو را از تمام کودکی طی شده ام٬ کودکی ای که بوی تو را می داد. بوی خاک٬ بوی اشک و بوی شمعی که کوچک می شد و تمام ... تو اما بزرگ می شدی و آغاز...
تو را دیدم به دنبال پسر بچه ای که مضطرب بود و می دوید. در پی دسته بود و می دوید. زنجیر بر دست به دنبال تو بود و می دوید. به دنبال پسرکی بودی که روی سبزی پیشانی بندش نامت را نوشته و در دل کوچکش نامت را سرشته بود٬ دیدمت.
تو را دیدم وقتی آن پیرزن با گوشه ی چادر قطره ی اشک پاک می کرد و در همان حال به من که دست برده بودم به سینی نان و خرمایش لبخند می زد و مردش که پیرمرد بود٬ کمی آن طرف تر تکیه بر درختی٬ چشمانش را بسته بود و آرام آرام نام تو را بر زبان می آورد و به سختی سینه می زد.
تو را دیدم وقتی مادری گریه می کرد به سوز صدای روضه خوان و دختر کوچکش خیره به او نگاه می کرد و بغض گلویش آماده ی گریه بود. انگار تو را نگاه کرد لحظه ای ٬ با آن چشمان معصومش که لبخند زده بودی. دخترک خیالش راحت شد و او هم زار زار گریه کرد و گریه کرد.
...
